|
نوشته هایی برای همه کس و هیچ کس
|
کس نیاموخت علم تیر از من
که مرا عاقبت نشانه نکرد ...
.

.
تلخ است آنکه
شروع نکرده ، تمام شوی ...
.
صبح ، دو لکه سفید روی موزاییک های حیاط بود . دو تخم شکسته ای که از لانه یاکریم ها پایین افتاده بود. دیده بودم که چند روزی است به کار ساختن آشیانه اند و ساقه و شاخه می آورند و بر شاخه نازکی ، لانه می سازند . جایی که هراس داشتم تا با وزش کوچکترین بادی ، آشیانه شان بر باد رود ، که رفت .
کاش خداوند به این پرنده های ساده دل ، کمی بیشتر معماری می آموخت . کاش یاکریم ها ، برای آنکه " چگونه ساختن " را می آموختند ، سری به خانه روبرویی می زدند ، آنجا که همسایه مان ، ماههاست که سرگرم ساختن کاخی چند طبقه است ، گویا قرار است برای ابد در آن زندگی کند ... شاید هم باید امروز بروم و دست همسایه محترم را بگیرم و بیاورمش و این صحنه را نشانش بدهم ، شاید بفهمد که دنیا ، از این تخم نحیف نازک ، شکننده تر است ...
.

.
خبر مثل همیشه درست است. خبرگزاریها تاییدش می کنند. عکسش را گذاشته و چند سطری هم برایش نوشته اند. اینکه از کجا شروع کرد و چطوری بازیگر سینما شد و چند تا فیلم بازی کرد و چند تا سریال و همین. با چند نفر هم مصاحبه کرده اند و آنها هم گفته اند که او بازیگر خوبی بوده است و چنین بوده است و چنان. همه زندگی و مرگ یک آدم، در همین کلمات خلاصه می شود و تمام. مثل همین کلمه هایی که دارم می نویسم و فکر می کنم که همین ها هم نباید نوشته شوند. به نظرم، او هنوز زنده است؛ لابلای فریم به فریم فیلمهایی که بازی کرد، میان همه دیالوگهایی که گفت و همه چیزهایی که از خودش به یادگار باقی گذاشت و بیشتر از همه نقش حمید بود، حمید هامون.
حمید. حمید. حمید هامون ...
.
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید .
.

.
و " پدر "، کلام مقدسی است
که یک روز را
از همیشه زیباتر می کند .
.
میلاد حضرت علی ( ع ) - آنکه جانش را بر سر عدالت گذاشت - و روز پدر ، بر همه مبارک باد .
.
* از مجموعه عکسهای سفر نپال

.
آقای داوود نژاد ، سلام
راستش هر کار کردم تا با خودم کنار بیایم و در باره فیلم آخرتان ، یعنی همین فیلم مستطاب "تیغ زن" چیزی ننویسم ، نشد که نشد . اصلا دوست نداشتم با نق و نوق های مرسوم این قلم ، خاطرات خوشی که از ساخت این فیلم در شمال داشته اید را خراب کنم ، اما نتوانستم . راستش را بخواهید نتوانستم خودم را قانع کنم که پول خوش گذرانی ها و لذت بردن های شما در سواحل دریای خزر را ، من و امثال منی پرداخت کنیم که رفته ایم خیر سرمان ، بعد از ظهر یک روزمان را فیلم ببینیم و کمی از اوضاع و احوال کسالت بار روزگار دور باشیم .
اگر یادتان باشد ، سال 79 بود که توی سینمای مطبوعات جشنواره فیلم فجر و بر سر فیلم " بهشت از آن تو " شما ، با هم جر و بحث کردیم . آن بالا ، پشت تریبون جلسه نقد فیلمتان نشسته بودید و داشتید به سوالهای بر و بچه های منتقد دست اندرکار مطبوعات جواب می دادید . جواب که چه عرض کنم ، داشتید با جوابهای پرت و پلا ، منتقدان را مسخره می کردید . اولش خودتان در باره این فیلم گفتید که داشته اید میرفته اید شمال تا چند روزی را استراحت کنید و بعد به فکر افتاده اید که دوربینی هم با خودتان ببرید و فیلمی هم بسازید و همینطور که میرفته اید ، توی ماشین فیلمنامه را هم می نوشته اید و هر جا که از منظره و آب و هوا خوشتان می آمده ، نگه می داشته اید و فیلم می گرفته اید ! بعد هم که قضیه سوال و جوابها پیش آمد و مثلا یکی پرسید که : " آقای داوودنژاد ، این چه جور فیلمی است که فیلمنامه ندارد "؟! شما از آن بالا فرمودید که : " ای بابا ، فیلمنامه می خواهد چه کند ؟! شما نشستید یکی دو ساعت تصویر خوب از شمال دیدید ، موسیقی خوب شنیدید و حال کردید . مگر همین بس نیست "؟! ( و کاش این تصویر و موسیقی که گفته بودید ، خوب بودند ، که نبودند . فاجعه بودند !)
و یادتان هست که بعدش چه اتفاقی افتاد ؟ یادتان هست که جر و بحث بالا گرفت و تقریبا همه آنها که پایین نشسته بودند ، خواستند که بابت حرفهای توهین آمیز و لحن بی ادبانه تان ، معذرت خواهی کنید و شما هم خم به ابروی مبارک نیاوردید ؟!
اینها را نمی گویم تا نبش قبر کرده باشم یا دلیلی بیاورم برای حرفهایی که می خواهم بگویم ، اینها را گفتم تا مخاطبی که این نوشته را می خواند و احتمالا " تیغ زن "تان را دیده ( که امیدوارم ندیده و پول و وقتش را هدر نداده باشد !) کمی با نوع نگاه تازه شما که در این چند فیلم آخرتان به آن روی آورده اید آشنا شود .
آقای داوودنژاد ؛
قبول دارم که در پرونده کاری شما ، چند فیلم خوب هست . فیلمهایی مثل " جایزه " و " نیاز " و یکی دو فیلم متوسط مثل " خانه عنکبوت " و " مصائب شیرین " و قبول دارم که سینما را بلدید و می توانید از هر چیز ساده و پیش پا افتاده و بی ارزشی ، دستمایه ای برای ساخت یک فیلم پیدا کنید ( نمونه های مثالی این حرف را در چند فیلم اخیرتان لیست کنم : هوو ، هشت پا ، ملاقات با طوطی ، بچه های بد ، بهشت از آن تو ، و ... )، اما هم شما و هم من می دانیم که می شود اسم هر نوار متحرکی را" فیلم " گذاشت ، اما نمی شود" سینما "نامیدش !

.
ظهر تابستان است .
سایه ها می دانند
که چه تابستانی است ...
.
نشستن و زل زدن به دقیقه هایی که چون برق و باد می گذرند ... بهار که گذشت و تابستان که می گذرد ، پاییز که می آید و پس از آن زمستان ...
چشم بهم بزنیم ، تمام شده ایم ... مثل سایه ای از ابری ، که لحظه ای بود و دیگر نیست ...
.
* از مجموعه عکسهای یاداشتهای روزانه / روستای دهبار

.
روزهای بی تو آنقدر هراسناک اند
که انگار
چاقو بر گردن کلماتم می کشند
و اجازه سرودن نیست ...
.
* از مجموعه عکسهای روزانه سفر / روستای دهبار

.
غروب که می رم خونه ، به آدمایی نگاه می کنم که هر کدوم ، سرشون تو لاک خودشونه و انگار هیچ کس تو دنیا غیر از اونا نیست ... نگاهشون می کنم و می دونم که همه ، یه چیزایی رو فراموش کردن ... چشمامو می بندم و از خودم می پرسم : من چی رو فراموش کردم ؟!
.
* از یادداشتهای تصویری روزانه شهر

.
فردا به شهر خواهم رفت ،
خرم را خواهم فروخت
و یک تویوتا کمری خواهم خرید .
چرا نه ؟
مگر من چه کم از حاج قربان دارم
که توانسته باغ و زمین هایش را
چندین و چند برابر
به دلالان زمین بفروشد
و از صدق سر برنامه های اقتصادی دولت
یک شبه میلیاردر شود ؟
خرم را خواهم فروخت
و به شهر خواهم رفت
یخچال ساید بای ساید
تلویزیون ال سی دی نهصد و نمیدانم چند اینچ
و همه چیزهای خوب دیگر را خواهم خرید .
بگذار من هم زندگی کنم !
به جهنم که به جای درخنان باغ
ویلاهای رنگارنگ سبز شوند
و به جای صدای پرندگان
صدای بوق پاجرو در روستا بپیچد .
مگر کسی دلش به حال این خراب شده می سوزد
که دل من بسوزد ؟!
بدون خر
به شهر خواهم رفت
نان باگت ، آب معدنی و کوکاکولا
چیپس و پفک
و اگر پولم برسد
انرژی هسته ای هم خواهم خرید
( همان که این همه از آن حرف می زنند
لابد چیز خوبی است ! )
به شهر خواهم رفت
و مثل بقیه
پیشرفت خواهم کرد
در کلاهبرداری
در قسط و قرض
در پارتی بازی
و به یمن برنامه های اقتصادی جامع این سرزمین
که نرخ تورمش را
بقال سر کوچه خانه رییس جمهورش تعیین می کند
یک شبه میلیاردر خواهم شد .
خرم را خواهم فروخت
و به شهر خواهم رفت .
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد ؟!
.
دو سه هفته پیش ، پیاده و خسته از برنامه یک روزه عکاسی ، از جاده خاکی و از کنار باغهای بی محصول میوه یک روستا می گذشتم . آنچه بیشتر از سبزی خاک گرفته درختها و آب لجن شده توی جوی به چشم می آمد ، ردیف اتومبیلهای پاجرو و تویوتا و از این طور ماشینها در کنار دیوار باغها بود و کمی دورتر ، در روستا ، کله های رنگارنگ ویلاهای تازه ساز بود که سر به آسمان می کشید .
به جان همه ، از جمله سیاست گذاران اقتصادی این مملکت ، دعای فراوان کردم و گذشتم ... که باید بر مرده ، فقط فاتحه ای خواند و گذشت ! و مگر کار دیگری هم می توانستم کرد ؟!
عکس را هم در همان روستا گرفتم . مصرع آخر شعر را هم از سهراب سپهری کش رفته ام . خدا مرا ببخشد !

.
دریا
خاطره موهایت بود و نوازش آب
وقتی که تابستان
از کنار پنجره
تشنه می گذشت ...
.
* از مجموعه عکسهای سفر نپال